فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

36

چهارده رساله ( فارسى )

با موجود كامل حواله بايد كرد و هر چه نعوت نقصان بود آن را با موجود ناقص حواله بايد كرد پس شهادت فطرت ناطق است بعلوّ كمال و جلال واجب الوجود . مسأله هفتم چون درست شد كه واجب الوجود دو نبود پس هر چه دو بود واجب - الوجود نبود و جسم لا بد مركب بود از دو جزء پس جسم واجب الوجود نبود و چون جسم نبود در مكان و جهت و حيّز و حال و محلّ نبود و موصوف باعراض نبود تعالى و تقدس عن علايق الوهم و الخيال مسأله هشتم هيچ شك نيست كه جمله افعال بسرّ قضا و قدر حق است زيرا كه مؤثريت قدرت بنده در فعل خود از باب ممكنات است پس او را مؤثرى بايد و در جمله تا ممكن الوجود بواجب الوجود متّصل نشود سلسله حاجت منقطع نشود پس يقين است كه افعال خلق بازبسته قضاهاى حق است و از اين ستكه فرمود لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم كنز من كنوز العرش « 1 »

--> دنبالهء حاشيهء صفحهء پيش حقيقت اوست و از عدم و جهت منقصت كه از خود اوست و همان نقص امكانى سبب تميز اوست از وجود و بمنزله مادّه و منشأ امكان ماهوى اوست و ماهيّات امكانيه كه مستنير بنور وجود شده اظلال و اشباح وجودند كه أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا او اصل و اصل اصيل ما ظل و ظل ظليل * او يم و قلزم و نيل ما فر قر و شمريم گرچه در جاى خود گفته‌ايم كه اين سخن صوفيان درست نيست كه قطره و دريا گويند و يم و نم نام دهند واجب الوجود بسيط من جميع الجهات و الحيثيات است يعنى جزء ندارد نه جزء خارجى و نه جزء وهمى و نه جزء عقلى چه هر مركبى و صاحب جزئى محتاج و هر - محتاجى ممكن است و ممكن واجب نتواند شد واجب تعالى يكى است و اين وحدت را وحدت حقه گويند نه وحدت عدديه كه صرف الشيء لا يتكرّر و از اينرو گفته‌اند صرف الوجود الذي لا اتم منه كلما فرضته ثانيا فاذا نظرت فهو هو شهد اللّه انه لا إله الا هو ( 1 ) - در سفرى كه ناصر الدين شاه بخراسان ميرفت چون بسبزوار رسيد بديدار مرحوم حاج ملا هادى حكيم معروف شتافت و شرفياب شد ضمن مذاكرات پرسيد مقصود از اين شعر دنبالهء حاشيه در صفحهء بعد